۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

تبریز لرزید









زمین غرید
قلب کودکم لرزید
ستون خاطراتم لرزید
فرو ریخت سقف خاطراتم
من ماندم و آوارهای کور
آوارهای کر
و کودک بی تاب و هراسانم
کودکم فریاد می زد از بی تابی
و من از بی تابی او فریاد
گم شد این آواره ترین فریادها
در خنده بازار عرب تر از عرب ها
در میان این آدمک ها
که مرا و کودکم را نفهمید 
سگی مرا بو کشید
آسمان پیدا شد
و هلال قرمز ماه
من خدایا  خدایا
چگونه خاکش کنم کودکم را
او از این خاک 
از این آوار می ترسد....

(جعفری - زلزله آذربایجان - مرداد 91)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

هرگز از من نخواهید 
بار سنگین دلتنگی ام را
بر دوش یک بیت 
یا بر شانه های یک جمله بگذارم

(جعفری اردیبهشت 91)

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه


ای خورشید پشتت به کجا گرم است
که این همه آب ازدل دریا ربودی
من از این دور میبینم
در دل این قطره های فریب خورده
وسوسه هاییست
گاه آغوش طبیعت
گاه آدم ها و چترها شان 
گاه در دل قطره های پشیمان
هوس آغوش کویر میبینم
کاش این خورده فریبان میدانستند
در دل زمین کوچه های تاریکیست
که همه به دریا وصل اند

(جعفری - فروردین 91)
 
Free counter and web stats