۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه


کار من نیست که خود را آسوده کنم
گرچه سخت سختم
در جنگ تن به تن با یاقوتی چون تو
باید سوده شوم
از آوار  سوده گی من دور نشو
من غبارم محتاج دستان توام

 

(بهمن 91)

باد دست اب را گرفت و پابه پا برد
تا شیوه پرواز کردن آموخت
وبه او آموخت چگونه
بی حضور آتش میشود گر گرفت
و بی منت خاک گل گرفتن آموخت

 

(بهمن 91)

تکه ای از باد که مست بود و
بد مستی میکرد
بلعیدمش بردمش خانه
رهایش کردم تا ببرد با خود
خاطرات بیاتم را
تا دهانم باز شد
 انقدر مست بود
که آهی شد و
کنار خاطراتم خوابید...
 

(بهمن 91)
 
Free counter and web stats